ندارد تاب آغازت، فراسوي زمان هرگز نميگنجد به پروازت، فضاي آسمان هرگز
چو شمعي دل فروغش از جفاي تو ادا گرديد نميآيي كه افروزي چراغ كهكشان هرگز؟
از آن روزي كه بر بستي به رويم ديدگانت را نه ميجويم نه مييابم نگاهي مهربان هرگز
نه از غوغاي سود آيي، نه هرگز فكر سودايي نميآيي كه پيوندي به هم سود و زيان هرگز؟
كبوتر چون كه ميخيزد ز كنجي بهر اوج نور نميبندد پر و بالش ز پرواي كمان هرگز
خدا را هر دم و هر آن دعا كردم كه باز آيي نيام غافل ز الطافش نه در سر و عيان هرگز
مگو «فارغ» از اين آشفته احوالي دگر بيش
كه اين اميد بي پايان نميگردد بيان هرگز